نام اهنگ من از چیزی شرمنده نیستم
نه دیگر چیزی برای من مهم نیست
من از چیزی شرمنده نیستم
خوبیها و بدیهای که به من شده
برای من یکسان است
نه دیگر چیزی برای من مهم نیست
من از چیزی شزمنده نیستم
همه بدهیهای خود را پرداخته ام . پاک کرده ام . فراموش کرده ام
اهمیتی به گذشته لعنتی نمی دهم
تمامی خاطراتم را سوزانده ام
رنج هایم . شادی هایم را
به هیچ کدام از آن دو دیگر احتیاجی ندارم
عشق هایم را با تمام سر و صدایشان
پاک کرده ام
برای همیشه پاک کرده ام
می خواهم از صفر شروع کنم
نه دیگر چیزی برای من مهم نیست
من از چیزی شرمنده نیستم
خوبیها و بدیهای که به من شده
برای من یکسان است
نه دیگر چیزی برای من مهم نیست
من از چیزی شرمنده نیستم
زیرا زندگی ام . زیرا شادی هایم را
امروز می خواهم از نو با تو شروع کنم
اینهم واقعا وصف حال من است .
آسمان ابری نیست
و زمستان هم،
دل من اما غمگين است
چشم من اما باراني.
بوي غربت دارد
كوچهي تنبل پر همهمهمان
بوي هجرت دارد
چمدانِ خستهي من
و هواي گريه
مادر كور دم مردن من.
قصد هجرت دارم
به كجا بايد رفت؟
بروم
بروم
قايقي از رنج بسازم
و بهاري از عشق
بين ما درياييست
كه نخواهد خشكيد
بين ما صحراييست
كه نخواهد روياند
من اگر ميدانستم
من اگر ميدانستم
به كجا بايد رفت
چمدانم را ميبستم
و از اينجا ميرفتم
قصد هجرت دارم
دل من ميگويد:
دل به دريا بزنم
و به آن شبه جزيره بروم
ميوهي تازهي اميد بچينم
دل من ميگويد:
سر به صحرا بزنم
بروم شهر سپيداران
و سپيديها را
ارمغان آورم، آه
چه خيال خامي دارم! نه؟
قصد هجرت دارم
به كجا بايد رفت
به كجايي كه در آن
آسمان ابري باشد
و زمستان هم
دل غمگين اما نه.
با توام اي ياور
اي دوست
تو اگر سنگر امنيت من بودي
من هواي رفتن را ...
من هراس ماندن را ...
..................................
این شعر از جنتی عطایی خیلی وصف حاله .
هیچوقت اسمش تو کتابا نمی آد
کسی ازش امضاء نمی گیره
اسمش یادهيچ کسی نمی آد
مجبوره که با هر چی داره بسازه
گرچه هیچوقت
هیچی نداره که ببازه
کسی نمی خواد ازش نظری
هیچوقت نداره هیچ هنری
نه می خونه نه می رقصه
نه تار بلده نه گیتار
نه حتی یک مقاله
تو مجله های پر طرفدار
نه قهرمانه
امیدجوونا
نه رهبره
واسه توده ها
اصلا چیه این موجود
واسه چی زنده اس
زیر این گنبد کبود
کارش چیه
خودشم نمی دونه
مي ره و مي آيد
فقط عمر مي گذرونه
نه تو کشورش تحویل می گیرن
نه اون ور آب براش می میرن
نه صدا و سیما ازش می خواد نظري
نه بی بی سی و صداي آمريكا
براش جور مي كنند سفري
اسمشو فقط توي شناسنامه
يا توي سنگ گورش ثبت مي شه
نه پولي تو جيبش
نه اميدي تو قلبش
نمي دونه چي كار كنه
تا بگيره يه ذره ارزش
سنش زياده
اما يه حرفم توي ذهنش نمي مونه
مي خواد كاري كنه
ولي هيچوقت هيچوقت نمي تونه
بعضي وقتا دوست داره بره
ولي كجا
فكرش قد نمي ده
برایت می فرستم
با یاد آن روزان بی رنگی
برایت می فرستم
در قلبم افسوس از وفا
چیزی نمانده
از آن ندای پر صدا
چیزی نمانده
گفتی که باید رفت
از اینجا گذر کرد
با یاد یاران
بازهم باید سفر کرد
بیهوده می خواندی
بگوشم شعر امید
اسفندیارم کو کجا
آن بخت جاوید
هر یک جدا از هم
به چنگال اسیری
این سهم را
با خون دل باید بگیری
راه رهایی چیست
ای مغموم تبدار
دست از خیال کودکی
بردار بردار
شعر بلند آرزوهای محالت
می ترسم از این ظلمت تاریک امروز
تا بشکفد فردا به لبخند خیالت
دیروز بازهم با من جنگیدی و فکر کردی که تمام مشکلات تو ازآن من است و باز هم حرفهای تند و محکوم کردن و غیره . و من توی ذهنم گذاشت که حرفهایت از ترس و نگرانی همیشگی ات سرچشمه می گیرد . می دانم که دوستم داری و من هم از همه دنیا بیشتر دوستت دارم . اما چرا همیشه در مورد مشکلات باید با هم منازعه کنیم؟چرا همیشه در سخت ترین موقعیت ها نامهربان می شویم ؟
هرگز
نمی خواهد
اما کسیکه
نمی خواهد می تواند
چرا کسیکه
کاری می کند
نمی داند
و آن کس که می داند
کاری نمی کند
چرا

نه دیگر این تنهایی را پایانی نیست
انبوه پیکرها
هرگز نعش خاطراتم را
پنهان نمی کند
و تلخی شراب های فراموشی
حسرت آن جام های ننوشیده با عزیزان را
نه هرگز
محترمانه از همه شما خواستارم
مرا به مهمانی دعوت نکنید
که باعث سرشکستگی اتان بشود
وقتی پشت آن میزهای باشکوه
جام های ظریف کریستال را
بلند می کنم
در هراسم
که پاهای ضمختم
از زیر میز
روح ساده و روستایی ام را
افشاء کند
و
اگر نتوانم به یک ضربت
لیوان را خالی کنم
بی تجربگی حرفه ام
برای هزارمین بار
ثابت شود
که علامت پیروزی را فریاد می کند
تا زبان بریده ام در میان کاسه خردشده جمجمه
راهی کوتاه است
در کوچه ها فریادهای بریده
در میان انبوه خاکروبه و خرده های شیشه و ظروف مستعمل
تنها موش های حریص را تحریک می کند
وردپاي انگشتر عقیق
بر پیشانی
داغ تجربه را تازه مي كند
شعارهای تکراری
در گنجه های خاک گرفته
برای روز مبادا
و ويروس هميشگي شك
كه اين روزها بدجور بيداد مي كند
براي هر جمله يك گوله كافي نيست .
براي هر واژه نيز
بايد مسلسل ها را
از نو طراحي كرد
برادر من ، دوست من ، رفيق من
ايمان بياور به ْآغاز فصل سرد
اي سال نو يادت نره
منم با تو همسفرم
جانذاري يه وقت منو
گرچه كمم ، عين پرم
ببر منو تو با خودت
مي دوني بي بال و پرم
اي كاش كه از يادت نره
بدون تو بي ياورم
بذار به يادت بيارم
يه روزايي تو اوج بودم
تودرياي زندگيم
قوي مثه يه موج بودم
يادت بياد كه هر كسي
دو روزي توي رونقه
آخر سر مي ره زياد
جاشه به ديگري مي ده
اما فقط حضور او
با همه خوبي مي مونه
يا اينكه ياد بدياش
قلبا را هي مي سوزونه
چه ارزشي داره كه ما
ريشه هم را بزنيم
تو اين دو روز زندگي
به كاممون غم بزنيم
يادت باشه اي سال نو
آدمودست كم نگير
به هر كسي بها بده
جوون باشه يا خيلي پير
يادت باشه كه اسمم
از دفترت جا نذاري
بخاطر بغض و حسد
رو دوستيها پانذاري
اي سال نو قسم بخور
هرگز فراموشم نكن
تو اين دو روز زندگي
با غم هماغوشم نكن
بذار كه باز من بدونم
واست يه ارزشي دارم
تو قلب پاك آينه هات
يه ذره لرزشي دارم
مي خوام كه وقت اومدن
آدما را پاك كني
بلاي نحس نخوتو
با نفست خاك كني
مي خوام كه يك كسي بشم
شايسته خدا شدن
از بدي و دو روئيها
هميشگي جدا شدن
مي خوام ولي خب مي دونم
سخته كه تغيير بكنم
خوابهاي خوب خودمو
يه جوري تعبير بكنم
اما به من كمك بكن
اي سال نو من مي تونم
بشكنم اين كوه دروغ
حيفه تو زندون بمونم
يادما باش در چنين ايام
گر فراموشي است و خاموشي
آخر كار هر يل پرنام
ور اميدي نمي دهي هرگز
تا كه گيريم از دمتت يك كام
ليك اي مهربان بده اينك
خستگان را تو آخر اين جام
جمع تنها نشسته را باهم
ببر از اين سراي پر اوهام
باز از ابر رحمتت اي سال
ريز بر مردگان پر آلام
تا ببينيم دوستي ها را
معنويت به آخر فرجام
سال نو خسته ايم از تكرار
بي هدف تا كي اندرين بازار
بركن اين جامه هاي كهنه و زشت
از تن دلشكستگان نزار
بده از آفتاب ايمانت
كوهي آتش به اين تن بيمار
ما نخواهيم جز همين عيدي
سال نو رخنه كن به اين ديوار
تنها دلیل ماندن من در جهانی
بی پرده می گویم برایت ماه روشن
تا عمق رنج و اشتیاقم را بدانی
دراین همه تاریکی و بس ناامیدی
امید دارم از درت من را نرانی
می دانم از من خسته ای افسوس اما
ای کاش من را لایق عشق ات بدانی
من گل ندارم تا کنم تقدیم راهت
این شعر را خواهم که جای آن بدانی
شريك تمام غم و زجر ورسوائيم
رفيق همه روزگاران من
تواي كوه پردرد بي جايي ام
تواي همسفر با من اين راه دور
تحمل نموده دل سخت هرجايي ام
به من داده از چشمه پاك خود
شراب خوش روح سودايي ام
منم مست از عطر گيسوي تو
تواي حوري پاك دنيايي ام
ز كام پراز شهد خود اي صنم
بده جام شيرين به بدكامي ام
تهي كن تواي پاك بي انتها
مرا زین همه روح تاريك گمراهيم
چه دوران سختي است وقتي كه تو
نمي باري از عشق بر خاكي ام
من و دوري از تو خدايا مباد
بدون تو كي پرشود خالي ام
به من دست ياري بده اي عزيز
نگير از من آن عطر روحانيت
از تهی دستی خود شرمنده ام
خواستم تا عالمی برپاکنم
عشق را سلطان این دنیا کنم
جمع بازی خورده بی یار را
با دل یکتای خود رعنا کنم
از بدی ها اندک اندک کم کنم
زشتی این دهر را زیبا کنم
در مصاف سفله گان نا نجیب
با شمار دوستان غوغا کنم
خواستم بشکافم این بیهوده را
از ورایش دوستی احیا کنم
ای دریغا هر چه کردم هیچ بود
کی چنین مرداب را دریا کنم؟
كي خوشحاله ، كي خندونه ،كي گريون
كي مي شه هردم از غصه پريشون
كي جمع كرده تو سينه كينه ها را
كي پركرده زغم اين سينه ها را
كي از عيد و بهار چيزي نديده
كي از خوشبختي خود دل بريده
كي مي خوادرو لبت خنده نمونه
كي مي خواد تو دلت غصه بمونه
كيه ،كي حرمت عشقت را نشناخت
رو قلبت شكل بدرنگ قفس ساخت
كي با تو دشمنه ،با تو دورنگه
كي با عشق تو به گل ها مي جنگه
به كي حرف دلت را مي زني راست
كي از حرف دلت چيزي ديگه ساخت
تو هركي هستي و هر جا كه هستي
با هر كي دشمني يا دوست هستي
تو بايد قدر عيدت را بدوني
كه از فصل بهارت جا نموني
نريز از سينه بيرون عشق پاكو
بدون قدر دل و اين خاك پاكو
بخند تا دشمنت ديگه بدونو
نمي تونه توي كينه اش بمونه
دو رنگي و دورويي هر چي باشه
حريف عشق تو هرگز نباشه
بدان ای دوست سختیها
نمی پاید همی دیری
اگر گشته وطن ویران
اگر رفته زکف غیرت
اگر مردان رستم گون
نمی آیند با رخشان
وگر مردی نمی باشد
در این صحرای نامردان
اگر از بهر مشتی نان
بمیرند عده ای انسان
اگر بیداد پابرجاست
به زیر آسمان هامان
وگر زور است جای حق
دراین مام چنین ویران
وگر بردارخواهد شد
برای جمله ای انسان
بدان ای دوست ،
ایرانی نمی ماند در این زندان
اگر یک مرد هم باشد
زنامردان نماند جان
افق چه سرخ گون و بی صداست
وبادبوی مرده می دهد در این دیار
زدور جغد پیر باز سرود وحشتش نواست
و من نشسته در میان کوهی از غبار
نظاره می کنم به چشم خویش
زمین شخم خورده از غریو انفجار
و جغد مویه می کند به روی هر جسد
که پر نموده جسمشان زمین این یار
چرا برای یک خطا
چنین به خون نشسته ایم
به جرم یک گناه
کنون زهم گسسته خسته ایم
دگر نخوان برای من نوای جنگ
که خسته ام زخون و از صدای جنگ
برو،برو ،توای دد سیاه
تو ای به خون کشیده میهن مرا
بجان خود که خسته ام زاین جدال بی امید
که ناشکفته برده هر جوانه را
صدای تو صدای من
اگر چه بی فروغ و بی صداست
ولی تداوم صدای ما
غریو انفجار توده هاست
من از امید زنده ام
من از نوید صلح می زیم در این دیار
در آن زمان که دیگر آن بهشت
بهشت آرزو فسانه نیست
و خانه هایمان اگر چه کوچک است
ولی پر از جوانه های زندگیست
در آن زمان که علم ،
متاع جاودان آدمی است
ودستهایمان شکوفه می کند در این بهشت آرزو
در آن دیار و آن زمان
توان که آدمی بجوید
از نشان آدمی نشان
قسم به هرکسی
که آن بود بهشت امان

سال تقویمی ورق می خورد
سفره ما ، سفره عید
خالی وتنها
و پدر مبهوت
سر گریبان برده
اما باز هم مغرور
سفره ما خالی و تنها
اشک از چشمانمان
می ریزد همچون رود
اشک فقر دردناک
و رنج و بدبخیتی
آنکه نان دارد تنش بیکار
آنکه بی نان است
کارش زار
دست من در سفره خالی
بهر سینی از میان
هفت سین عید می چرخد
هیچ حرفی نیست
جز سین سردی و ماتم
غم و اندوه
مادر من ، مادر من
پینه می دوزد
پینه های عید را آری
دست هایش سخت می لرزد
بعض گرمی
از گلو
بر روی چشمانش
پدیدار است
بعض فقر آری
خواهرم ماتم گرفته
با شکیبایی
عروسکهای ناقص را
نوازش می کند او آرام
و اتاق ما همه تاریک
بر زبانم جاری است
این حرف ها
کین بهار چیست
کین بهار کیست
گرچه می گویند آنها
این بهار ماست
پس چرا در سفره ما جای نان خالیست
در غمم اما مجالی نیست
شب بگذاشته است و سال تحویل است
سفره ما همچنان خالی
آنکه نان دارد تنش بیکار
آنکه بی کار است کار زار
دلم میخواست عصیان کنم
فریاد زنم
دل من اما همچون
کوههای پر برف زمستانیست
دلم میخواست که گویم رفقا
باید رفت "به پیش "
اما پایم سالهاست که
از کار اوفتاده است .
و تنها چیزی که در این دنیا دارم
قلمم است که
آرام آرام می کشانمش بر کاغذ
تا او عصیان کند و
شعر رفتن را در گوش رفقا فریاد زند ....
نگاه کردم و نگین پرجلال چشم های آیبش
مرا به داغ سالهای رفته ام نشاند
نگاه کردم و شمار عمر روزهای رفته
به صددریغ ودرد خواندم از میان چهره اش
نگاه کردم و صداقت بزرگ خنده های او
مرا به دوردست های کودکی کشاند
نگاه کردم و طلای گیسوان او
مرا به یاد آفتاب گرم دیر سال ها کشاند
نگاه کردم و ظرافت لبان او
مرا به دشت های سرخ بوسه می کشاند
نگاه کردم و هنوز هم نگاه می کنم
به جای خالیش میان چشم خانه ام
شما ای دختران خوب و نازم
همه رویای من عشق و نیازم
چکاوک های زیبای سپهرم
قناریهای خوش الحان مهرم
بلندآوازه گان سرو همت
شما ای شاهدختان صداقت
پرستوهای خسته از سفرها
بیاسایید در دستان بابا
صدای گریه هاتان به زآهنگ
برای خنده هاتان قلب من تنگ
امیدم آنکه ناگه رشد یابید
مرا با نغمه بابا بیابید
بجوییدم همی با گریه وناز
مرا خوانيد با فرياد و آواز
که گل جینم همی از خنده هانان
چو روی پانته ا را کورشم دید
گل حسرت زهجرش ناگهان جید
حریر و پرنیان را جامه اش کرد
تمام ملک عالم خانه اش کرد
که تا یکدم ببیند روی او را
ببوسد شانه های موی او را
بیایید اختران روشن پاک
مرا با خود برید تا اوج افلاک
در آنجا باهم اوازی بخوانیم
در اوج پاک خوشبختی بمانیم
که این دیر پلشتی های بد بو
نباشد جای این گل های خو.ش بو
خانه ديری است در انتظار است
خانه گويی زغم سوگوار است
گرد ماتم نشسته به رويش
غرق تنهايی اندوه بار است
آسمان دل خانه ابری است
آه ابری که بارانيش نيست
بی نويد دم گرم خورشيد
هيچ اميدی زآسايشی نيست
بوی وهم و پليدی زخانه
پر زعفريت غم کرده جانم
من غريبانه در خانه گردم
تاکه شايد به يادش بمانم
ليک ديوار اين خانه گويد
آشنائی نيابی به جز او
بهر اشکی صميمانه اينک
غمگساری نيابی به جز او
هر چه می گردم اينجا و آنجا
تا که پيدا کنم رد نوری
شايد از پشت ديوار خانه
حس کنم جنبش سرد و دوری
ليک بيهوده در جستجويم
آنکه می خواهمش نيست اينجا
بانگ تنهايی خانه گويد
باز هم روز ديگر تو تنها
جغد شبگرد تقدير تلخم
ناگهان بر سرم سايه انداخت
امشب از شط غم های عمرم
باز هم موج ها بر دلم تاخت
خانه نوميد همچون دل من
خسته از بغض تاريک بی تو
کی به تنهايش خو گرفته
همچنان منتظر مانده بی تو
آه خورشيد زيبای عمرم
با کدامين افق رفته ای دور
جشم اين خانه مرده آوخ
بی فروغ تو کور است بس کو ر
بوی عطر تو غنچه هايت
کی فضا را معطر کند باز
خنده های تو وغنچه هايت
قلب تنگ مرا کی کند باز
روزهای رفته را هرگزنخواهی دید
چهره ات در قاب سرد روبرویم اینچنین می گفت
من تو را گم کرده بودم ؛ روزهایت نیز
عکس تو، اما برایم قصه دیگر گفت
در غم آن روزها ، آن نیم شب های پر از لبخند
در غم آن لحظه های پاک پر پیوند
در غم ان شام های بی سحر در محفلی کوچک
در غم مهر و وفاداری ، فداکاری
در غم آن لحظه های شاد با هم زیستن ، یک روح
در غم هر چیز خوب و پاک ،بی اندوه
در غم آن مهربانیها ؛بدون منت لبخند
در غم تنهاییم ،تنهاییت ، پر درد
در غم احساس ها ، پاکی ،لطافت ، مهر
ذز غم آن دوستی ها ، بی نیاز از سکه ای یا درهمی ناچیز
در غم آن روزها ی با تو از دنیا جدا بودن
در غم آن روزها ، امیدها ، مثل خدا بودن
اینچنین گویی نگاهت از ورای قاب
بی کس و تنها ، در میان چار چوب عکس جان می داد .
تابستان 70
شما ای کودکان خوب و زیبا
شما ای رهروان پاک دنیا
شما ای روحتان دور از تباهی
سواران سپید سهر شب ها
سلام ای خواهران دست در دست
رفیقان شفیق از بدو دنیا
شما ای مژده صبح بهاری
میان آن شب پاییز تنها
زبرق پاک چشمان سیاتان
پدر دلتنگ گشته دور از اینجا
چه شب هایی که مادر گشته بیدار
به شوق آنکه یتابد باز دیدار
تمام شیره جانش مهیاست
اگر یک قطره اشک از جشم پیداست
اگر صد جامه زربفت گیرم
چسان از پرنیانم روی گیرم
و گر کورش بخواهدپانته آیم
تمام شوکتش را من نخواهم
شما آینده مائید و دانید
نباید در میان شب بمانید
اگر شب تیره تاریک وتنهاست
میان خنده هاتان صبح پیداست
من بریدم زتو امید
من گسستم زتو پیوند
دگرت هرگز و هرگز
نتوانم که ببینم
به سرایی که تو در آن
دل غمدیده شکستی
همه جا خون شد وماتم
تو کنارم ننشستی
نتوانم که بمانم
به دیاری که نباشی
نتوانم که نشینم
به دیاری که نیایی
تمام شد و این کلام آخرین اوست
که با گلوی خسته می زند نوا
تمام شد رفیق من تمام شد
تمامی امید و آرزوی او
میان برگ دفتری ضخیم بود
که سالهای عمر او شماره کرده بود
و یک ورق به اسم مدرکش
به سالهای سخت او اشاره کرده بود
ولی ز چین بس عمیق چهره اش
وموی بس سفید و ظاهر شکسته اش
در این ورق که بس شکیل بود و دلپذیر
نمانده جای پای اندکی
تمام عمر او و زندگی سخت او
به پوچی غریب لحظه ای گذشته بود
و او هنوزبرگه ای به دست داشت
که خود فریبی تمام زندگیش را نشانه کرده بود
فروردین 68
دریغا آن جواد نازنین هم رفت
به گاه رفتنش گویی سپهر از این زمین هم رفت
بهار آورد و خود هنگام رقص فروردین هم رفت
بساط محنت ما را شهابی بود و روشن کرد
شب تاریک قهقه زد بیا بنگر که این هم رفت
بسی پر بود جام ما ؛ز درد نامرادیها
صبا گفتا که نوشت باد ؛ بخور جانم که اینهم رفت
میان حلقه رندان ، نگین روشن جان بود .
چه اسان از بر یاران ؛ بدور از اشک و کین هم رفت
سرشک از دیده بارم ، به رنگ لعل خونابم
چه دیر آمد به دست آخر ،چه زود از دست اینهم رفت
توای پیک بهار خوش ؛ چرا عمرت خزانی بود
که جان بخشید و روح افزا
چه خالی و تاریک و تنها شب من
چه بی نقش از رنگ دنیا شب من
پر از عطر گلهای خاموش رفته
چو یک گور گمنام و تنها شب من
سیاه است بی قطره ای نور آری
کجایندآن اختران فریبا شب من
شهاب است آن نور روشن که رقصید
نمی یابد آن نور جاوید و زیبا شب من
پراز بوف و کابوس ووحشت
و خالی ز هر رنگ و رویا شب من
زمانی همه انتظارم همو بود
روزها همچو باد می گذرند
خاطراتم ز ياد می گذرند
هستی ام قطره قطره می ريزد
عمرها چون سراب می گذرند
دريوزه عمر دراز پر ز نکبت
آری منم گمگشته راه صداقت
خورشيدها در ديده ام يک يک بيفسرد
ققنوس جانم باز هم سر زد ز نفرت
با هر فريب سايه ای يک لحظه طی شد
تا عمر خوانم اين دقايق های ذلت
از يقين خالی افسوس ها
من تهی ماندم ز حسن روزها
آرزوهايم همه بر باد رفت
با تمام حسرت ديروزها
بال های تازه می خواهم کنون
هجرتی ازآسمان های درون
همچو فرياد ای مانده از خشم در سينه ام تنگ
آه سردی ، برون گشته از کوره عشق خاموش
همچو يک شعله در اوج رقصش بيفتاده از پای
حرف تلخی به جا مانده از خشم ، آزار هر گوش
راهها رفته تا باز يابد ز بيراه راهش
نورها ديده در عمق شب در دل شهر خاموش
ای چو من خسته از ماه ، جوينده مهر
در سپهری چنين خرد ،ديوانه مدهوش
بيقرار نسيم نوازش ، ز دستان اعجاز
بهر اشکی صمیمانه گم کرده آغوش

